|
خدا وصيت منو،گوش بده، ناممو بخون شايد ديگه من نباشم، مواظب عشقم بمون ميسپرمش بهت ميرم، تمام تار و پودمو يه وقت نياد برنجونيش، كسل كني وجودمو خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب سادشو كسي نياد تو زندگيش بشينه زير سايشو و دروغ بگه دوسش داره خيلي بده زمونمون خدا! سپردمش بهت، مواظب عشقم بمون فردا قراره من و تو از همديگه جدا بشيم فردا قراره همدم گريه ي بيصدا بشيم تو كوچه هاي بيكسي نيستي و پرسه ميزنم آي ادما نگاه كنيد،غريب شهرتون منم يادش بخير من و تو و يه قلب پاك و بي غرور كي ميخواد فردا تو رو ازم بگيره كاش خونش ويرونه شه آتيش بگيره ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم ما اگه از هم جدا بشيم ميميريم ما بايد قدر اين روزها رو بدونيم واي اگه فردا بياد تنها ميمونيم خدا شايد اين عشقي كه من ميگم رو تو نشناسي نزديكترين كسم اونه، خيلي دوسش دارم، راستي يادم نره بهت بگم نزديكترين ِ من اونه خودم مهم نيس اما اون نزاري تنها بمونه بميرم واسه هق هقش، گريه چقدر بهش مياد وقتي كه حرسش ميگيره ميگه ازم بدش مياد اما وقتي آروم ميشه، ميبينه من بغضم گرفت همين ديوونه بازياش از اول چشمم رو گرفت حالا كه ديگه مجبوريم، از همديگه وداع كنيم بيا به ياد اون روزها همديگرو دعا كنيم يه وقت ديدي دعا گرفت خدا نزاست جدا بشيم اي واي داره فردا مياد بايد دست به دعا بشيم با قلب پاكت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتي از پيشم دوريت داره زجرم ميده كي ميخواد فردا تو رو ازم بگيره كاش خونش ويرونه شه آتيش بگيره عزيزم يادت نره دنيا دو روزه نميخوام فردا دلت واسم بسوزه
در هنگام جدایی فقط پاها از هم جدا میشن. قلبها همیشه با هم بوده و هستند این راه هاست که از هم جدا میشن و پاها را به دنبال خود میکشد + نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 21:13 توسط یاس صورتی |
سلام اي سال نو اي وامدار لحظه هاي روشن فردا خداحافظ تورااي كهنه سال ، اي خاطرات شادو نازيبا سلام اي سبزي و آب زلال و سايه هاي بيد هلا اي آفتاب پاك و پر اميد خداحافظ تورا يلداو شب هاي زمستاني سلامم بر تو اي سالي ، كه مي آيي طراوت پيشه پاك اهورايي ، بهر سبز رويايي چه سرمستم ، كه مي آيي درودم بر تو اي فصل فصل شكفتن آشناي با طراوت ،مهربان ميلاد باريدن خداوندا بگردان چون بهاران حال من را ، سوي آن حالي كه مي داني به جان سرو زيبا ، سبز خواهم شد بسان قاصدك ها ،من رها از غصه خواهم شد شما را حوض آبي ابر بغض آلوده اي زيبا كلام ناودان قصه گو من دوست مي دارم سلام اي كوچه هاي شسته از باران كنون اي مهربانان ،ياد ياران ،ياد ياران خداحافظ ذغال رو سياه افكار سرما خورده محبوس گذر كردم ، سياووش گونه پروازي فراز آتش و خرسند ازپاكي خدايا كاسه تقدير آوردم و نجوا گونه ، قاشق مي زنم تا صبح عطا كن قسمت من را تو بهروز به قدر ظرف من ، نه قدر مهر چون تو معبودي كريما، قطره اشكي عطايم كن ببارم گاه گاهي ، رو به در گاهي خدايا سال ها و لحظه هاي رفته ام ، رفتند مرا اينك،تو سال و لحظه هاي باسعادت ، هديه ام فرما به من آرامشي ،مهري، عنايت كن يقيني مرحمت فرما بفهمم تا خدا، يك ،يا خدا، باقيست وروحي تا به پرواز آورد ،اين جسم خاكي را خدايا، باور افسردگان را ، چون بهاران ، زندگاني ده وروح خسته گان را هم ، خروشي جاوداني ده كويري قلب تنهايان ، به مهري آبياري كن به كو ي بي كسان ، يك مهرباني ،آشنايي را ، تو راهي كن هر آنكس را كه با مهر عزيزي امتحان كردي به ياد خاطراتش ،عاشقانه زندگي كردن ، تلافي كن بكوبان با سر انگشتان مهري، كوبه در هاي غربت را بسوزان ريشه هاي سرد نفرت را حبيبا ، سال نو را سال نور و عاشقي فرما بزرگارا،زندگي كردن ، نشانم ده وراه و رسم دل دادن ،ستاندن ،پيش پايم نه به كامم لذت باهم نشستن ، مهرورزيدن عنايت كن فهيم ارزش هرلحظه ام گردان بدانم خنده در ايينه، بس زيباست بفهمم بغض در ادينه ،دست ماست بخوانم با قناري ها خدا اينجاست بجويم من خدايم ، چون كه حق زيباست عزيزا هفت سين عيدمان را سايه سار سبز سيماي سحرخيزان سرو انديش ساعي مرحمت فرما خدايا باور تغيير را اين كيميا درس بهاران را در اعماق قلوبت يخ زده گرم و شكوفا كن تو خار هر كدورت را به گلبرگ گذشتي بي اثر گردان چكاوك را تو ياري كن به آوازي ، دل همسايه مان را ، شاد گرداند شقايق را كه دشت لخت و عريان ، شعله پوشاند به خوشبختي ، نشان كوچه بن بست ماراده نشان مردم اين شهر را ، ياد بهار آور خدايا در طلوع سال نو آغاز راه سبزفرداها توقلب هر مسافر را به نور معرفت آگه به رازو رمز زيباي سفر فرما بفهمان زندگي بي عشق ، نازيباست كه قدر لحظه ها درلحظه ، ناپيداست
گفتمش : فانوس ماه ، می دهد از چشم بيداری نشان گفت : اما در شبی اين گونه گنگ ، هيچ آوايی نمی آيد به گوش گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اينک صدای پای اوست ! گفت : ای افسوس ، در اين دام مرگ ، باز صيد تازه ای را می برند اين صدای پای اوست ...! گريه ای افتاد در من بی امان در ميان اشک ها پرسيدمش : خوش ترين لبخند چيست؟ شعله ای در چشم تاريکش شکفت ، جوش خون در گونه اش آتش فشاند گفت : لبخندی که عشق سر بلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من زجا بر خاستم بوسيدمش...! تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگرقرارباشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف ديوانه عشق توام از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
خدايا از يه سال هم گذشته كه در حسرت يه نگاهم. خودت مي دوني چقدر صبوري كردم. ديگه طاقت ندارم مي خوام ببينمش چشمم رو به چشمهاي عاشقش بدوزم و با تموم وجودم بگم دوسش دارم مي خوام تو بغلش باشم مي خوام گرماي آرامشبخش آغوشش رو حس كنم مي خوام ببوسمش مي خوام لبهام رو روي لبهاي نازنينش بذارم مي خوام اونقدر ببوسمش كه وجودم با وجودش يكي شه خدايا كمكم كن نكنه مشكلي پيش بياد خدايا تو خودت راهمون رو به هم پيوند دادي وگرنه من كجا و اون كجا پس كمكم كن از تلاطم به ساحل آرامش برسم + نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387 3:28 توسط یاس صورتی |
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سرتا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم من اینجا ایستاده ام بر آستانه ی این در رو به جاده ای بی انتها و منتظرم از زمان غروب خورشید و آمدن ستارگان *** من اینجا ایستاده ام و قلبم هنوز می گرید بر اندوه جدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــی
*** من اینجا ایستاده ام در آغوش باد و در پناه باران و خواهم ایستاد هر روز و هر زمان تا چشمانــــــــــم آمدنت را نوید دهند و ستاره های تاریک قلبــــــــــــــــــــم با حضورت نورانی شوند. من هنوز ایستاده ام و خواهــــــــــــــــــــــــــــم ایستاد بیش از این منتظرم نگذار... بیا...
شبان گاهان لب در یاچه می رفتم ومی گفتم به خود او یک شب آن جا دیده خواهد شد. من او را پیش از این هرگز ندیده نام او را نیز نشنیده ولی انگار باهم روزگاری اشنا بودیم نمی دانم کجا بودیم که من در نیلی چشمان او او در کبود رودشعر من زمان ها در شنا بودیم شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد نه فانوسی نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پرتوفان سوار قایقی گشتیم و برخیزاب رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری! من او را باز هم نشناختم ، زیرا که شب بود و موج نیرومند ز ان سو قصه تلخی است ای افسوس ، ای اندوه او را موج ها بردند! واینک هر سحر در قلب من ، نیلوفری نمناک می روید...
ابر را به تو می سپارم که از جنس بارانی
عشق اي رؤياي فــــردا دامـــنم را بـــاز كردم
بـــا تمـــام آرزوهــــا شـــعر را آغـــاز كردم سايه ها را مي كشانم سوي فرداهاي عشقــــم رودها را مـــي رسانـــم تا به در ياهاي عـشقــم دوستت دارم من از جان حرف را بــي پرده گويم بهترين فانـــوس راهم اوج را پيـــوسته جويم دور خواهم شد از اينجـا از كـــوير خشك و تبدار قصـد گنـــــدمزار دارم ميـــروم آنسوي پندار شخم خواهم زد خودم را دانـــه گنــــدم بكاريد خوشه خواهــم داد روزي ابـــرها باران ببـــاريد
خدایا عشقم رو بهم بده.. از خدا خواستمت ...نه از خودت... اگه یه روزی تو رو ازم بگیره هیچ چیزی نمیتونم بگم. چون خودش تو رو بهم داده خودش هم تو رو گرفته من حقی برای اعتراض ندارم بودن با تو لطف خدا در حق منه. اگر هم لطفشو ازم بگیره هیچ اعثراضی جایز نیست! خدایا! من عشقمو از تو می خوام اگه یه روزی نشه که دیگه باهاش باشم :فقط میام اینجا و مینویسم :خدا نخواست ما باهم باشیم... عشق من! تو هم بدون عاشقانه تا پای مرگ پیشت می مونم.فقط اگه اون بخواد. اگه یه روزی دیگه ندیدمت !دعای خیر من بدرقه ی راه زندگیته..
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 13:13 توسط یاس صورتی |
این چشمه ی فتنه بود یا چشم؟ بر لوحه ی خوش نویسی عرش سرمشق همه فرشته ها چشم تثلیث نمی پرستم اما من معتقدم خودم خدا چشم مغرور نشسته بود گفتم : تا کی یله در پی شما چشم در حسرت یک نگاه ناگاه تا چند نشسته در عزا چشم یک لحظه بتاب تا ببینی ما اینه ما نگاه ما چشم یک لحظه بتاب تا بروید از هرمژه ام هزار تا چشم چرخی زد وگفت:باشد اما ای قامت فرق تا به پاچشم وقتی که ببینمت ببینم فرش است تمام راه با چشم خندیدم و زیرکانه گفتم : یک شب تو به خانه ام بیا ،«چشم»! چنان از زندگی دل سرد و دلگیرم که روزی مرگ خود را جشن می گیرم... تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته
تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته
یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته
تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین
یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین
تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی
فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی
تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم
تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم
تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن
واسه نبودن تو هموشون معنی دردن دلم می خواد بنویسم.بنویسم از غربت و تنهایی که اسیرشم از ارزوهای محالی که مجال اندیشیدن دوباره رو ازم گرفته اند از دلتنگی هایی که بعضی موقع هاد بد جوری دلمو به درد می اره ، از سکوت... ازغربت... از تنهایی ... از دلتنگی... از اندیشیدن.... از فرصت های دوباره ای که هیچ وقت نمی خواد بیاد... ولی با تموم این ها هنوزم دلم روشنه هنوزم یک قلبی دارم که داره می تپه برای اونیکه دوسش دارم برای اونی که لحظه لحظه زندگیم رو با وجود اون پر کردم! نفس نفس هام به عشق اونه !وحتی یک لحظه از این زندگی رو بدون اون نمی خوام... به خاطر همینم از دلم راضی ام از دلی که خیلی خرد وشکسته است ولی هنوز دله خیلی زخم زبون ها شنیده ولی هنوز دله خیلی سختی ها رو تحمل کرده ولی هنوز دله... از دلم راضی ام چون برای کسی می تپه که من می خوام ! به خاطر کسی که دوسش دارم! نمی دونم ...ولی در هر حال هنوزم موقعی که برای یک لحظه حس می کنم دیگه تموم شدم تنها و تنها این دلمه که تلنگر به اون شیشه ی بلوری قلبم میزنه و امید رو تو دلم زنده می کنه .... امید به بودن...بودن با لحظه هایی سرشار از عشق... عشق به عزیزم! از دلم راضی ام از دلی که چیز زیادی ازش نمونده ولی دوست داره! من می دانم تو باز می ایی و غربت تنهایی مرا یار می شوی باز می ایی و پیک دل مرا دیوار می شوی سراب انتظار مرا پر آب می شوی و انبوه بی پاسخ های مرا جواب می شوی می ایی و روشن می کنی غربت تارم را آن غروب تیره وجان کاهم را آمدنت را به انتظار خواهم نشست به امید وصالت بی یار خواهم نشست دیر آمدنت ندهد خاکستر من بر باد پس زود می ایی که یادت نرود از یاد دقایقی تو زندگی هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با تمام وجودت بغلش کنی .... + نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386 20:47 توسط یاس صورتی |
اسمون به ماه ميگه :
عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو
ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو...
گاهی آرزو میکنم...
آرزو میکنم...
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی
بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله ی بلند
سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که
من شیدای تو و عاشقانه دوستت دارم + نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386 13:19 توسط یاس صورتی |
|
| ||||||